خاطرات یک جت اسکی باز
ارتباط با ما دربارۀ ما پیوندها نسخه موبايل RSS آرشيو \
دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
کد خبر: 146877 تاریخ انتشار:۱۱ فروردین ۱۳۹۷؛ ساعت ۱:۱۹ تعداد بازدید:7 بازدید

خاطرات یک جت اسکی باز

بلاغ مازندران - خاطرات یک جت اسکی باز

به گزارش گلوگاه ما به نقل از بلاغ مازندران؛

[ad_1]

خاطرات یک جت اسکی باز

به گزارش بلاغ، پردۀ اول: خواب حاج آقا

مصاحبه: پارسال حال و حوصلۀ خونه تکونی نداشتم، حاج آقا به خوابم اومد؛ دیدم سوار جت اسکیه؛ گفت: امسال حتماً خونه رو بتکون، همه رو بریز تو خیابونا.

بلند شدم، خونه رو تکوندم، هر چی بود و نبود و ریختم تو خیابون، گفتم یا آتیشش بزنید یا کلاً یه چیزی بهش بزنید، یه دفعه یه کتاب دیدم، روش نوشته بود “خاطرات یک جت اسکی باز”، تازه فهمیدم چرا گفت: بریز تو خیابونا.

پردۀ دوم: کتاب/ فصل اول/ خاطرات عاقلان و بی‌عقلان و کم عقلان

حاجی نوشته بود: سال ۹۲ بود، خواب دیدم( حاجی خدا بیامرز زیاد خواب می دید) حوری آمده و می‌گوید جت اسکی را رها کن! رها کردم! دیدم دارم توی آب فرو می‌روم! حوری گفت: بی‌عقلی کردی. من هم درس عبرت گرفتم و عقلم را به کار انداختم.

آدم باید عاقل باشد، عقل هم چیز خوبی است، مثلاً حاج آقا می‌گفت: محسن دوست دارد عاقل به نظر برسد، او خیلی شبیه من است.

به محسن زنگ زدم گفتم: حاجی در خاطراتش به تو اشاره کرد، محسن گفت: حاجی خیلی اشاره می‌کرد، مثلاً اشاره کرده بود در مقابل تحریم و دشمنان ایستادگی کنیم و اگر خسته شدیم یه کم بنشینیم.

پردۀ سوم: کتاب/ فصل دوم/ ده برابر حد مجاز

به فائزه زنگ زدم و گفتم کتاب خاطرات بابایی را پیدا کردم، فائزه گفت: مرحوم بابایی ده برابر حد مجاز خاطره تعریف می‌کرد.

حاجی در کتابش نوشته بود: فائزه حدّ و حدود مجاز را می‌داند، او بلد است از یک برابر حد مجاز تا ده برابر حد مجاز را خیلی خوب بشمارد، ریاضیش خوب است اما ای کاش دوچرخه‌سواری نمی‌کرد و عادتش را برای پوشیدن شلوارهای چهل تیکه رنگارنگ موقع تفریح در کوهستان ترک می‌کرد.

پردۀ چهارم: کتاب/ فصل سوم/بانوی اول

حاج آقا در کتابش نوشته بود: سال ۸۵ یانگوم از تلویزیون پخش می‌شد، فاطمه خیلی سریال یانگوم را دوست داشت، کاش فاطمه یاد بگیرد که مثل یانگوم تلاش کند آشپزیش خوب شود و همیشه غذایش نسوزد و مجبور نشود از رستوران غذا سفارش دهد، یانگوم الگوی آشپزی خوبی برای فاطمه است.

اما فاطمه فقط به فکر بانوی اول و مدل موهایش است، او خیلی دوست دارد یک روز بانوی اول ایران شود و دستور دهد همۀ خانم‌ها موهایشان را شینیون کنند.

پردۀ چهارم: کتاب/ فصل چهارم/ تا دکترا

حاج آقا در کتابش نوشت: با دانشگاه آزاد هماهنگ کردم و به همۀ بچه‌هایم توصیه کردم چند تا دکترا بگیرند، و سعی کنند در هر سوراخی برای دانشگاه آزاد شعبه بزنند، از میان تمام فرزندانم فقط مهدی حرف گوش کن است، او به خاطر اینکه ما را سرافراز کند گذاشت تا الکی به او اتهام اغتشاش بزنند و او را به اوین بیندازند تا بتواند همانجا هم واحد اوین دانشگاه آزاد را تاسیس کند و هم بتواند با خیال آسوده در سلولش دو تا دکترا را با هم بگیرد.

پردۀ پنجم: کتاب/ عفت و صفحات سفید

از فصل چهارم کتاب صفحات سفید مانده بود، فقط یک کلمه نوشته شده بود: عفت!
انگار حاج آقا گذاشت تا ما بقیه خاطراتش را بنویسیم، ما هم می‌نویسیم.

[ad_2]

منبع خبر: بلاغ مازندران

لینک منبع



گلوگاه ما: انتشار مطالب و اخبار تحلیلی سایر رسانه‌های داخلی و خارجی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای منتشر می‌شود.



به اشتراک بگذارید :

تگ های مطلب :

نظرتان را بنویسید